۱- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که با تو
پیدا می کنم!
۲- هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک
ریختن تو نمی شود!
۳- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را
با تمام وجودش دوست ندارد!
۴- دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند!
۵- بد ترین شکل دلتنگی آن است که کنار کسی باشی ولی بدانی که به او نخواهی
رسید!
۶-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چرا که ممکن است هرلحظه کسی عاشق
لبخند تو شود!
۷- تو ممکن است که در تمام دنیا فقط یک نفر باشی اما برای بعضی از افراد تمام دنیا
هستی!
۸- هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران!
۹- شاید خدا خواسته است که ابتدا انسانهای نا مناسب را بشناسی و بعد انسان مناسب
را ، برای همین وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگذار باشی!
۱۰- برای چیزی که گذشته است غم نخور ، برای چیزی که در پیش است لبخند بزن!
۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و
فقط حواست را جمع کن به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی!
۱۲- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه
شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد!
۱۳- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش
را نداری !
+
نوشته شده در
87/11/18ساعت 14:3 توسط علی
|
روح، موجودی مجرد است و جسم و قابل قسمت نیست و حیات و فعالیت اعضای بدن، به او متكی است. واژه روح در قرآن در سورهها و آیات متعددی تكرار شده است و متبادر از آن، همان موجودی است كه مبدأ حیات و زندگی است و آن را منحصر به انسان و یا انسان و حیوان ننموده است، بلكه آن را در غیر انسان و حیوان نیز اثبات نموده است مثل آیه مباركه: "...فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجابا فَأَرْسَلْنا اِلَیها رُوحَنا"1. "..مریم میان خود و آنان حجابی افكند و در این هنگام، ما روح خود را به سوی او فرستادیم".
و آیه مباركه: "وَ كَذلِكَ أَوْحَینا اِلَیكَ رُوحا مِنْ أَمْرِنا"2. "همانگونه(كه بر پیامبران پیشین، وحی فرستادیم) بر تو نیز روحی را به فرمان خود وحی كردیم". و آیات دیگر. پس برای روح، مصداقی در انسان هست و مصداقهای دیگری نیز در برخی موجودات دیگر. این دو آیه و آیات دیگر به صراحت دلالت بر وجود روح در انسان و برخی موجودات دیگر غیر از انسان به معانی مختلف وجود دارد از جمله آیاتی كه به صراحت دلالت بر این دارد كه مراد از روح، تنها روح انسانی است، آیه مباركه زیر است:
"یسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی"3. "از تو (ای پیامبر) راجع به روح میپرسند، بگو روح از كار خدا است و به شما جز اندكی از علم داده نشده است". در این آیه گرچه روح، مطلق آورده شده و لكن از قرائن موجود در آیه، استفاده میشود كه مراد از روح مورد سؤال، روح انسانی است كه به امر خدا انجام گردیده است. بنابر عقیده بیشتر مفسّران در آیه بالا روح به معنای روان و عامل حیات بهكار رفته است4. مفسّر بزرگ اهل سنت "شیخ ابوالفتوح رازی" در تفسیر "روحالجنان"5. در ضمن بیان اقوالمختلف در مورد مفهوم و معنای روح میگوید: "آنچه در این آیه مورد سؤال قرار گرفته، روح آدمی است كه قوام حیات به آن است و آدمی به آن زنده و با فقدان آن انسان زنده نمیماند".
مرحوم شعرانی در حاشیه تفسیر رازی چنین بیان میكند: "تفسیر روح با این مفهوم درستتر به نظر میآید كه سؤال از وجود روح و حقیقت آن از دیرباز میان ملل جهان متداول بود، خاصّه یهود و مخصوصا آن جماعت از یهودیان كه با فلاسفه آمیخته و از عقاید و اختلافشان درباره روح، اطلاع یافته بودند، تعجّب بشر درباره روح از آن است كه میبیند قدرتی است بر خلاف طبیعت و گوئی بر ضدّ آن در نبرد است و گوشت و پوست و استخوان را چون به خود رها كنند زود پوسیده و متعفّن و پراكنده میگردد و روح، او را سالها از فرسودگی و تعفّن، نگاه میدارد و به حركت و سخن میآورد و تعقّل و ادراك میكند و اینها هیچیك، كار جسم نیست، جسم، سنگین است و سوی پائین میل دارد و روح بر میجهد و جسم را میجهاند.
"حال پس خود روح از چه مبدأ و منشأ است؟ خداوند جواب داد كه مبدأ آن از فرمان خدا است و مانند نور خورشید بر ابدان تابیده و اگر فرمان الهی نبود و از ورای عالم طبیعت، دستوری نرسیده و فروغی نتافته بود، همه چیز جامد بود و صامت".
تفسیر آیه "وَ ما اُوتِیتُمْ مِنَ العِلْمِ اِلاّقَلِیلاً". "شما آدمیان جز اندكی كه از علم، نصیب ندارند". این است كه روح از دیدگاه قرآن، موقعیتی در عالمِ وجود دارد و آثار و خواصی در این عالم، بروز میدهد كه بسیار بدیع و عجیب است و شما از آن بیخبرید!
مرحوم "بحرانی" مؤلف تفسیر "برهان" در تفسیر آیه فوق از حضرت امام باقر علیهالسلام نقل میكند كه فرمود: "معنای آیه، این است كه جز تعداد كمی از بشر؛ از روح، آگاهی ندارند".
استاد معظّم علامه فقید، سید محمد حسین طباطبائی قدسسره در تفسیر "المیزان"6 مینویسد: "كلمه روح به طوری كه در لغت معرفی شده، به معنای مبدأ حیات است كه جاندار به وسیله آن قادر بر احساس و حركت ارادی میشود ولی مراد از روح در این آیات همان روح و نفس به نام "نفس ناطقه" میباشد كه در كالبد همه افراد انسانهای موجود، وجود دارد. و وجود آن از ناحیه خدا و وابسته به او است". چنانكه در آیه دیگر میفرماید: "..اِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ"7. "فرمان او چنین است كه هرگاه چیزی را اراده كند، تنها به آن میگوید: موجود باش! آن نیز بیدرنگ موجود میشود". از این آیه معلوم میشود كه:
1. امر خدا یعنی ایجاد هستی و وجودی است كه از ناحیه خداوند به روح متعلّق شده و این موجود، وابسته به خداست و به امر او پیدا شده نه علل و اسباب دیگری.
2. موجودی به نام روح، وجود دارد و به همین مناسبت حضرت مسیح علیهالسلام به عنوان كلمه خدا و روح او شمرده شده، آنجا كه میفرماید: "إِنَّما المَسِیحُ عِیسی بْنُ مَرْیمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَةٌ أَلْقاها إِلی مَرْیمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ"8. "مسیح، عیسی بن مریم، فقط پیامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به مریم القاء كرده است و روحی از جانب او است".
خداوند در برخی از آیات روح و جان موجود در انسانها را متعلّق به خود دانسته یعنی تنها از ناحیه او به انسان، عطاء شده است چنانكه در مورد خلقت حضرت آدم علیهالسلام میفرماید: "فَإِذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی"9. "هنگامی كه كار انسان را به پایان رساندم و در او از روح خود (یعنی یك روح شایسته و بزرگ) دمیدم". و در آیه مباركه دیگر چنین وارد شده است: "ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ"10 "سپس اندام انسان را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید".
در این دو آیه روح، متعلّق به انسان ذكر شده و با كلمه "مِن" آورده شده یعنی مبدأ پیدایش او از ناحیه خداست. و نام این ایجاد را "نفخ" یعنی دمیدن نهاده است11 همچنانكه این كلمه در سایر آیات وارده در این باب نشان دهنده همین واقعیت است: "یلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ"12. "وحی را به هر یك از بندگان خویش كه بخواهد القاء مینماید". و آیه "ینَزِّلُ المَلائِكَةُ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ"13. "فرشتگان را با وحی به هر یك از بندگان خویش كه بخواهد میفرستد تا دلهای مرده را به وسیله آن زنده نماید".
و آیه "تَنَزَّلُ المَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ"14. "فرود آیند فرشتگان و روح(مراد جبرئیل است) در آن شب به اذن خدا با هر كاری كه تقدیر خدا در امور مختلف است". چنانكه خوانندگان ملاحظه میكنند، كلمه "من" در همه این آیات میفهماند كه روح از جنس و سنخ امر است و آنگاه امر را بیان میكند و میفرماید:
"إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیئا أَنْ یقُولَ لَهُ كُنْ فَیكُونُ"15. "فَسُبْحانَ الَّذِی بِیدِهِ مَلَكُوتُ كُلّ شَیءٍ"، "جز این نیست كه هرگاه خداوند اراده كند چیزی را، امر كند به او و بگوید باش، پس به وجود میآید".
عالم خلق و عالم امر
به طور كلی در مطالعه آیات قرآنی در جهان آفرینش دو پدیده، جلب توجه مینماید: یكی پدیده "خلق" كه در مسیر سلسله علل و اسباب، قرار داشته و بر زمان و مكان، منطبق میگردد و مسیر تكامل را تدریجا میپیماید. دیگری پدیده "امر" كه نشان دهنده ارتباط موجودات با خداوند میباشد، در این پدیده، تدریج وجود ندارد و تنها با اراده خداوند بهطور آنی، موجود میگردد و اسباب و وسائل مادّی در آن راه ندارد و در حقیقت پدیده و عالم امر كه روح از آن عالم است، عالم موجودات غیر مادی است16.
مرحوم علامه طباطبائی قدسسره در معنای امر در ذیل آیاتی كه از تفسیر "المیزان" نقل كردیم، میگوید: امر هر چیز عبارت است از ملكوت آن چیز و برای هر موجودی، ملكوتی و امری است كه در آیات 185 و آیه 75 سوره انعام و آیه 4 سوره قدر به آن اشاره شده است. مطابق آیات قرآن هر دو پدیده یعنی پدیده مادی و قابل لمس یعنی "عالم خلق" و پدیدههای امری و مجرد غیر مادی یعنی "امر و خلق" هر دو از جانب خداوند میباشد چنانكه در سوره اعراف آیه 54 میفرماید: "اَلا لَهُ الخَلْقُ وَ الأَمْرُ". "آگاه باشید كه آفرینش و تدبیر جهان از آنِ اوست یعنی به فرمان او است".
خداوند این معنی را در آیات دیگر از جمله آیه 59 سوره آل عمران، نیز متذكّر میگردد به این صورت كه ابتدا خلقت آدم را ذكر و ارتباط آن را با خاك كه یكی از اسباب آن است، بیان، سپس وجود آن را بدون ارتباط به چیزی با تعبیر "كُنْ" یعنی "باش" خاطرنشان میسازد پس كیفیت خلقت آدم به صورت تدریج، انجام پذیرفته ولی نفخ روح به صورت غیر تدریجی و یا پدیده امر به وجود آمده پس روح انسان به امر خداوند موجود گشته است و نظیر این آیه را خوانندگان میتوانند در آیات 12 تا 14 سوره "مؤمنون" مطالعه نمایند.
چنانكه در آیه 59 سوره آل عمران ملاحظه میگردد، قرآن پیدایش پدیده روح را به عنوان كیفیتی متفاوت با مراحل قبلی، معرفی كرده است یعنی جنین در ماههای اول دوره جنینی، دارای حیات و در حال رشد و نموّ میباشد و موقعی كه رشد به حدّی رسید كه ساختمان قلب، كامل گردید و شروع به طپش نمود و اعضای بدن كامل شد، حیات نباتی جنین تبدیل به حیات عالیتری گردیده، پدیده دیگری به نام روح و نفس، به وجود میآید و از آن تعبیر به كیفیت امری شده است. در روایت وارد از امام سجاد علیهالسلام در تفسیر نورالثقلین17 به این حقیقت اشاره شده كه حیات ابتدائی كه بیشتر، جنبه نباتی دارد به كیفیت بالاتری كه برای تعقّل و زندگی مستقل آماده گردیده، تبدیل میگردد18.
پس؛ از آیات فوق استفاده میشود كه روح موجودی محقق و مجرّد از ناحیه پروردگار بوده، جسم نیست زیرا به تعبیر مؤلّف كتاب "رسالةالنفسیة"19 "جسم قسمتپذیر بوده و روح، قسمتپذیر نیست، و روح عَرَض هم نیست زیرا كه عَرَض را به خود، قیام نبود و جان، اصل آدمی است و همه اعضاء، تبع وی است، عَرَض چگونه بود...؟"
جالب این است كه مؤلّف كتاب "رسالةالنفسیة"، "فضل الله بن حامد حسینی" متوفّای 921هـ.ق. بعد از ذكر مطالب یاد شده، دو بیت شعر فارسی نیز در زمینه مورد بحث چنین سروده است:
سرّی است كه جز نهفتنش نیست روان *** دُرّی است نفیس و سفتنش نیست روا
رازی كه میان جانِ جانان منست *** دانسته نیست و گفتنش نیست روا
+
نوشته شده در
87/11/18ساعت 13:43 توسط علی
|
مرگ مسئلهای است مربوط به زندگان. در میان همهی مخلوقات مرگ فقط برای انسانها یک مسئله است. انسانها در تولد، جوانی، بلوغ، سالخوردگی و مرگ با حیوانات سهیماند اما از میان همهی جانوران تنها آنها "میدانند" که خواهند مرد. از این رو تدابیر و دوراندیشیهای خاصی در قالب فرد یا گروه به خرج میدهند تا از خود در برابر خطر نابودی محافظت کنند».
الیاس میخواهد مرگ را در قالب اجتماعیاش بررسی کند. او مرگ را هم یکی از خصایل زیستی و حیوانی انسان در نظر میگیرد و در ادامهی تز فرایند متمدنشدنش، آن را هم در زمینهی نظریات مربوط به سیاست بدن بررسی میکند.
در نظرگاه الیاس «آنچه ما به نام تمدن تجربه میکنیم، ساختهی ملکهی ذهنی یا ساختار روانی خاصی است که در گذر زمان دگرگون شده و لاجرم درک آن در گرو تحولاتی است که در صور مناسبات وسیعتر اجتماعی به وقوع پیوسته است. تحقیق او در زمینهی کتابهای آداب معاشرت اروپایی این واقعیت را برملا کرد که از آغاز قرون وسطی به این طرف معیارهای مربوط به خشونت، رفتارهای جنسی، کارکردهای تن، عادات غذایی، شیوههای میزآرایی و آرایههای کلام رفته رفته ظریفتر و پیچیدهتر شدهاند و اینهمه با افزایش دم به دم آستانهی شرم، اضطراب و تنفر همراه بوده است».
خشونت مادی در جریان متمدنشدن جامعهی اروپایی در انحصار دولت قرار میگیرد. و خصایص زیستی و حیوانی انسانی هر چه بیشتر تحت کنترل درمیآید. او حتی فوکوییتر از این معتقد است «کارامدترین راه برای تجزیه وتحلیل گسترش تمدن ارزیابی چند و چون اداره و تحت قاعده درآوردن خشونت و پرخاشگری در حیات اجتماعی هر روزه است. استدلال الیاس این بود که محدودیت اعمال شده از مجرای شبکههای پیچیدهی مناسبات اجتماعی که دم به دم بیشتر از هم تفکیک میشدند، به نحوی فزاینده درونی میشد. با درونیشدن محدودیت، تکیهی آن بر پشتوانهی نهادهای اجتماعی خارجی کمتر و کمتر میشد و این یعنی انتقال تدریجی قید و بندهای خارجی جامعه به درون افراد. این روند تدریجی عقلانی شدن کردارهای بشری و قرارگرفتن آن در راستای اهداف بلندمدت، و درونیشدن فزایندهی قیدوبندهای اجتماعی، به زعم الیاس، پیوندی تنگاتنگ با فرایندهای شکلگیری دولت و افزایش انحصارگری در استفاده از زور مادی داشت».
مرگ هم از آن دست خصوصیات حیوانی انسان است که از یکسو تحت کنترل درآمده و از سوی دیگر از سوی فرد و جامعه سرکوب میشود. (به قول امید مهرگان الیاس این منطق را مثل آگامبن به شیوهی فوکویی دنبال نمیکند و توجهش را معطوف میکند به تنهایی محتضرین).
چرا تصور مرگ باید سرکوب شود؟ الیاس در کتابش برخورد با مسئلهی مرگ را با مسئلهی به قول خودش زیستی اجتماعی دیگری مقایسه میکند: رابطهی جنسی. در دورهی اخیر مناسبات حاکم بر روابط جنسی تغییر کرده. اساسن در این عرصه ذهن انسان اروپایی صراحت و شفافیت و آزادی به مراتب بیشتری یافته و مخفیکاری و رمز و راز حاکم بر ساحت امور جنسی فروکش کرده است. اما « از سدهی پیشین به این سو، گرایش به جدا کردن و پنهان ساختن مرگ از طریق تبدیل آن به حیطهای خاص، کاهش که نیافته است هیچ، بیشتر هم شده است». این شاید ناشی از خطر منتج از مرگ در مقایسه با حیطهی روابط جنسی باشد. اما این خطر فقط از تصور ناشی از مرگ میآید نه خود مرگ (مرگ چیز هولناکی نیست).
در دورهی پیشامدرن مرگ سخت و رنجآور بود. بیماریهای همهگیر، جنگهای پرشمار، پایین بودن متوسط عمر و عدم پیشرفت علم پزشکی همه باعث میشد مرگ به فرد نزدیکتر باشد. فرد آن را همواره در کمین خود حس کند و همواره از آن بهراسد. بخش عمدهی این هراس به عقیدهی الیاس ناشی از تلقینات مذهبی دربارهی مجازات پس از مرگ است. چیزی که در دورهی مردن کاستی میگیرد.
در زمانهی پیشامدرن مرگ سخت و دردآور است. امکانات کمی برای کاهش درد جسمی مرگ موجود است. اما مرگ نیز پدیدهای است که همچون سایر خصوصیات حیوانی انسان در جمع و درحضور خانواده و آشنایان فرد صورت میگیرد. پس مرگ فرد در چنین وضعیتی «بامعنا»ست.
از آنجا که معنا اصولن در دید الیاس پدیدهای اجتماعی است، حضور دیگران در کنار فرد محتضر و عدم تنهایی وی هنگام جاندادن باعث مرگ معنادار او میشود. زندگی و مرگ انسان به عنوان «مونادی بیپنجره» اساسن نمیتواند حایز معنایی شود. و این به نظر الیاس مسیر غلطی است که فلسفهی غرب برای فهم انسان و معنایی برای زندگی او در پیش گرفته است.
اما در دورهی مدرن عواملی چند باعث میشود که مرگ کمدرد و رنجتر و بیمعناتر شود. نخستین عامل افزایش طول عمر افراد است. عامل دیگر معرفت اطمینانبخش علم از مرگ به عناون یک فرایند طبیعی و عامل موثر دیگر تصور مرگی آرام است در بستر*. این سه عامل، به علاوهی به ضعف گراییدن تلقینات مذهبی ترسآور از مجازات بعد مرگ، باعث میشود فرد نسبت به تصور مرگ در یک امنیت نسبی قرار بگیرد. مرگ از فرد دور میشود. یک انسان بیستساله در این زمانه، قادر است با توجه به عمر متوسط جامعه (مثلن 75 سال) تصور مرگ و خوف ناشی از آن را تا حد زیادی سرکوب کند و به ناخودآگاه براند. بر این اساس از آنجا که مرگ دیگری یادآور مرگ خود ماست، و ترسهای فروخورده را زنده میکند محتضرین در این دوره و زمانه انسانهایی تنها هستند. تنهایند چون دیگران به دلیل تشویش ناشی از همنشینی با آنان ازشان دوری میکنند.
و از طرف دیگر تصور انسان به عنوان موجودی تنها و مستقل از هرچه بیرون از اوست، و رهاکردن وی در خودش برای جستجوی معنا در تنهایی و روی هم رفته گسترش فردیت در فرایند تمدن باعث زندگی و مرگی بیمعناتر میشود.**
*از اینرو تصور ما از مرگ تصور مرگی آرام در بستر است که اعمال خشونت فیزیکی در انحصار دولت درآمده و این تصور از مرگ تنها یک تصور است. چرا که میدانیم آمار کشتهشدگان تصادفات و جنگ میان دولتها فراوان است.
**همهی نقل قولها از «الیاس،نوربرت. تنهایی دم مرگ. ترجمهی امید مهرگان و صالح نجفی. گام نو. تهران.
+
نوشته شده در
86/07/13ساعت 19:44 توسط علی
|
بنویس قلمم... هیچ نداشتم و بی هیچ رهسپار نهایت
شدم! بنویس سفرم کوتاه بود اما هر روزش با خدا بود....
قلمم گریه نکن... بنویس.... بنویس ....اینجا هیچکس تو را
سرزنش نخواهد کرد... بنویس همدمم! بنویس تنها
آمدیم و تنها رهسپار میشویم بنویس گله ای نداریم بنویس
عشق عطش نیست.... بنویس فرداها
زیباست...میدانم! بنویس ما مسافریم و جاده بر قدم
های مسافران بوسه میزند.
بنویس که روزی خواهد آمد.........
+
نوشته شده در
86/03/05ساعت 11:36 توسط علی
|
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمود حسابي
+
نوشته شده در
86/03/05ساعت 11:19 توسط علی
|
بر نوك پنجه مي گذشت
از نيزه هاي سوزان نقره
به كج ترين سايه،
تا سالها بعد
تكـّرر آبي را
عاشقانه
مفهومي از وطن دهد
طاق طاقي هاي قيلوله
و نجواي خواب آلوده فــّواره ئي مردد
بر سكوت اطلسي هاي تشنه،
و تكرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
در هزار آئينه شش گوش كاشي
سالها بعد
سالها بعد
به نيمروزي گرم
ناگاه
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امير زاده كاشي ها
با اشكهاي آبيت!
+
نوشته شده در
86/03/05ساعت 11:14 توسط علی
|
رميده
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها
+
نوشته شده در
85/08/16ساعت 22:28 توسط علی
|
خدا مرا از بهشت راند،و از زمین ترساند شما مرا از زمین راندید،و از خدا ترساندید من اینک در کنار شیطان آرام گرقته ام که ...... نه مرا از خویش می راند و نه از هیچ می ترساند
+
نوشته شده در
85/07/23ساعت 21:2 توسط علی
|
شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
+
نوشته شده در
85/07/23ساعت 20:58 توسط علی
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
+
نوشته شده در
85/07/23ساعت 20:57 توسط علی
|
دلتنگي هايم قصه ي تکراري است که روحم را مي ازارد تمام لحظه هايم پر است از غم دلتنگي پر است از تنهايي هاي ممتدي که شبهاي سردم را فرا گرفته است تمام زندگي ام به شوق لحظه ي پرواز گذشت به شوق رسيدن به اوج باران به شوق گذشتن از اين زنجيره ي تنهايي افسوس اکنون که در قفس تنهاي ام باز است باز هم تنهايم چون ديگر پري براي پريدن نيست
+
نوشته شده در
85/06/24ساعت 12:25 توسط علی
|
قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از : « از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش » « تو را عاشقانه مي پرستم » « مراقب خودت باش » اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره « هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم » پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد
+
نوشته شده در
85/06/24ساعت 12:15 توسط علی
|
کاش مي شد اشکهايمان را به قيمت عشق بفروشيم. کاش خريداري براي دل هاي شکسته پيدا مي شد. کاش قلب بي عشق را با ذره اي محبت نمي خريدند
+
نوشته شده در
85/06/24ساعت 12:13 توسط علی
|
آغوشم بودي! قطره اشکي بر گونه ات لغزيد خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟ يادم آمد....! آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست! زندگي مسابقه نيست زندگي يک سفر است و در آن مسافري باش که در هر گامش ترنم خوش لحظ
+
نوشته شده در
85/06/24ساعت 12:10 توسط علی
|
اين مطلب را به صورت ايميل براي " آباد گران و آزمون اصول گرايي " فرستاده بودم و تكرار و تكرار و تكرار مي كنم
با درود بر شما و بر خاندان شما و با آرزوي به ثمر رسيدن تلاشهاي شما و همگان در راه ايجاد جامعه اي سالم و بر اساس راي آزاد و منصفانه ي مردم و بر اساس منشور جهاني حقوق بشر ،
چنانكه بيش از هركس مي دانيد گره اصلي و اساسي مشكلات اقتصادي ما وجود تنش و تشنج در روابط جهاني و در راس آن تشنج و تنش با ايالات متحده ي آمريكا است . بي هيچ منطقي و بي هيچ خردي . به خاطر بياوريم زماني كه ويتنامي ها در ميدان جنگ با آمريكائها در گير جدالي آن سوي مرزهاي توانايي بودند ، شعاري داشتند : تا تا تان تان - مذاكره مذاكره ، جنگ جنگ . و در ششدانگه ي جنگ در كنفرانس صلح پاريس با آمريكائي ها سر ميز مذاكره مي نشستند . ايكاش و اي افسوس كه ما بعد از انقلاب حد اقل از ويتنامي ها فرا گرفته بوديم و مي فهميديم كه چگونه زبان ديپلماسي و گفت وگو ، حتي در شرايط جنگ ، از الزامات جوامع امروزي است . بيچاره شاد روان بازرگان پس از اشغال سفارت آمريكا آمد تلويزيون و التماس كرد : سفارت هر كشور خاك آن كشور است ، شما خاك يك كشور را اشغال كرده ايد . گوش شنوايي يافت نشد . توانمندي خردمندي يافت نشد . در چشم جهانيان به صورت رژيمي ياغي و وحشي در آمديم . زيان ديديم . عبرت نگرفتيم . تحريم شديم عبرت نگرفتيم . شيميائي شديم عبرت نگرغتيم . مجبور شديم به بازار قاچاق و واسطه ها براي اصلي ترين نيازها يمان روي آوريم ، يا بازار كالاهاي بنجل و دست چندم ونامرغوب ، عبرت نگرفتيم . بيچاره خاتمي با شعار تشنج زدايي به ميدان امد ، رقبا به صلاح نديدند . اكنون از آنان بايد عاجزانه در خواست كرد و تضمين داد كه براي خاطر خدا ، براي خاطر خودتان ، براي خاطر بچه ها و نوادگانتان دست از لجاجت برداريد . تضمين مي كنيم جلو ريشخند كنندگان و طعنه زنندگان ر ابگيريم . تضمين مي كنيم براي شهامتتان هورا بكشيم . بياييد و اعلام كنيد كه آماده ايد با ايالات متحده ي آمريكا بر سر يك ميز بنشينيد و مسائل فيمابين را در فضايي آكنده از حسن نيت و دوستي حل كنيد . از سياست ها و برنامه هاي چين ، هند ، كره و... در س بگيريد . اين گونه با سر نوشت مملكت بازي نكنيد . قدر نعمتي كه خدا در كفتان نهاده بدانيد . كفران نعمت نكنيد . ظلم نكنيد . اينقدر خون مخالفان فكري وسياسي خود را در شيشه نكنيد . آنچه شما مي كنيد نه مباني ديني خودتان تجويز كرده ، نه عقل تجويز كرده ، نه سياستمداري تجويز كرده . آخر چه چيزي شما را وادار مي كند اينگونه تيشه برداريد و بر ريشه ي همه بزنيد. آخر چهار قطره نفت اين همه غرور دادرد . چرا به اين خرد نمي رسيد كه اگر به جامعه ي جهاني بپيونديد و رابطه ي معقول و منطقي با جهان برقرار كنيد ، ثروت نفتي در برابر در امد ناخالص ملي ايران رقمي حقير و ناچيز خواهد بود و آنهم عمدتا در صنايع رو به رشد خود كشور مصرف خواهد شد؟
+
نوشته شده در
84/11/19ساعت 15:53 توسط علی
|
هر حکومتی و دولتی بطور همزمان متولی و مسئول اداره سیاسی و اقتصادی شهروندانش است.
ارتباط سیاست ومعیشت آنچنان وثیق ومستحکم است که هرگونه حرف وسخن وتصمیم واقدام سیاسی حکوتگران ودولتمردان بازتاب وما به ازای عینی خارجی (اقتصادی) پیدا می کند و بالعکس. بسی جای تعجب دارد که در برابر چنین گزاره بدیهی و تجربه شده ای، دولتمردی، آنهم در مقام شخص اول اجرایی کشور، برای توجیه وضعیت خراب و رکود اقتصادی ایجاد شده پس از استقرار دولت جدید و به منظور بستن دهان منتقدان اینگونه سخن بگوید:«آنها(رانت خواران) نمی آیند بگویند چرا منافع ما را در آنجا قطع کردید، بلکه می آیند در جای دیگری اشکال می کنند. مثلا می گویند چرا احمدی نژاد در نیویورک و سازمان ملل صحبت کرد؟! می گویند آقا اینها معادلات جهانی را و دیپلماسی را بلد نیستند و نمی توانند دوستان را حفظ کنند. یا می گویند که اینها (دولت) می خواهند کشور را به سمت جنگ ببرند. این ترفندها را به کار می برند والا نمی آیند بگویند که دولت احمدی نژاد به ما گیر داده و دارد رانت خواری ما را قطع می کند» یا «آخر این چه اقتصادی است که با چند سخنرانی به هم می ریزد» یا و....
در تاریخ انقلاب اسلامی هیچ نامزد ریاست جمهوری به اندازه آقای احمدی نژاد شعارهای «معیشتی» نداده است،
و هیچ دولتی نیز همانند دولت ایشان بر این پایه شکل نگرفته است، و البته هیچ شرایط و امکانی نیز همچون این دولت (حاکمیت کاملا یکپارچه و یکدست) برای تحقق این شعارهاوجود نداشته است، اما سئوالی که امروز به جد و با توجه به رفتار این دولت در عرصه سیاست داخلی و خارجی بروز و ظهور یافته است اینکه چقدر سیاست های این دولت، به ویژه در عرصه سیاست خارجی با بهبود معیشت مردم و اقتصاد کشور همساز و همراه است؟
این از بدیهیات امروز جهان است که اقتصاد کشورها جز در سایه داد و ستد با یکدیگر جریان نمی یابد و رشد و توسعه پیدانمی کند. امروز نظامی موفق به پیشبرد توسعه اقتصادی و بهبود معیشت مردمش است که در تعاملی مثبت و فعال با دیگر کشورها عمل کند و تا حد امکان هزینه ریسک اقتصادی اش را پایین آورده و حداکثر استفاده را از امکانات و سرمایه جهانی ببرد. دولت خاتمی با دریافت این واقعیت سیاست خارجی خود را بر اصل «تنش زدایی» قرار داد و همزمان با بستر سازی های لازم حقوقی و نهادی در داخل توانست هزینه ریسک اقتصادی کشور را پایین آورده و جریان ورودسرمایه خارجی را به ایران دامن زند. گزارش عملکرد اقتصادی دولت خاتمی و دستیابی به نرخ رشد اقتصادی بالا و افزایش درآمد سرانه ایرانیان از 1800 دلار در سال 76 به 2300 دلار در سال 1383 به خوبی حاکی از موفقیت این دولت و ارتباط تنگاتنگ «سیاست خارجی و معیشت مردم» است. اما از زمان روی کارآمدن دولت جدید گویا اصل در سیاست خارجی بر «تنش زایی» قرار گرفته و همه مواضع و گفته های رئیس دولت و تیم همراهش بر این پایه استوارشده است، خوب نتیجه اش در عرصه اقتصادی بازتاب یافته که سقوط شاخص بورس و رکود در کلیه بازارها و خرابی اقتصاد نشانه های بارز آن است. جالب آنکه حتی رسانه های محافظه کار که به تبعات سخنان و مواضع رئیس دولت آشنایند از تیتر و بازتاب دادن برخی سخنان او در عرصه سیاست خارجی خودداری می کنند. بطور مثال می توان به سخنان آقای احمدی نژاد در رابطه با حذف و نابودی اسرائیل اشاره کرد که رسانه های اصولگرا نه تنها به انعکاس دقیق سخنان ایشان نپرداختند بلکه در سعی در ماله کشی و رفوی فراوان این سخنان کردند.
درباره نوع روابط سیاسی و اقتصادی ایران با جهان بسیار سخن می توان گفت و اینکه چرا در گذشته و حال کشور ما نتوانسته است آنچنان که باید و شایسته است از این روابط برای بهبود اقتصاد و معیشت مردم ایران بهره برداری کند. فقط برای نمونه می توان اشاره کرد که جریان گردش مالی صنعت گردشگری در دنیا هرساله حداقل 500 میلیارد دلار است اما سهم ما با همه جاذبه های و ویژگی های توریستی و فرهنگی که داریم رقمی حدود 500 میلیون دلار (یک هزارم درصد)! و این در حالی است که در بغل گوش ما در کشور ترکیه حداقل سالی ده میلیارد دلار از گردشگری درآمد دارد. براستی چرا کشور ما که با دو مشکل اساسی بیکاری و فقر دست و پنجه نرم می کند نمی تواند به سهم مناسب خود در صنعت گردشگری دنیا دست یابد؟ جواب این سئوال و دیگر پرسشهای مشابه را باید در نوع سیاست خارجی و روابط سیاسی و اقتصادی کشورمان با دنیا چیست و طبیعی می نماید تا زمانی که مسئولان اداره کشور به این دو مقوله نگاه یکسان و معقول نداشته باشند وضع رو به بهبود نخواهد رفت.
اداره اقتصاد کشور و ساماندهی معیشت مردم نیاز به آرامش و ثبات و امنیت در عرصه داخلی و خارجی دارد. امروزه صحنه جهانی به گونه ای است که جریان سرمایه و سرمایه گذاری راه خود را می جوید و محیط مساعد خود را می یابد. اگر سرمایه گذاران محیط ایران را مطلوب خود نیابند براحتی راهی دیگر سرزمین ها می شوند و منتظر فرمان دولت ها نمی مانند. آنها به قدر کافی از دانش و توانایی برخورد با شرایط برخوردارند. این دولت ها هستند که باید هوای کار خود را داشته باشند و برای بهره گیری از سرمایه و سرمایه گذاران فضای کسب و کار مساعد بسازند. دولت احمدی نژاد اگر در پی تحقق وعده های خود مبنی بر بهبود معیشت مردم و اقتصاد کشور است باید دولتمردانش کمتر حرف بزنند، و آنگاه که سخن می گویند گزیده و سنجیده و آرامش بخش و تنش زدا سخن بگویند. مواضع و سخنانی که بیشترین هزینه و کمترین فائده را در عرصه خارجی برای ایران در پی داشته باشد نه تنها هیچگونه کمکی به «معیشت مردم» نمی کند بلکه اوضاع را از اینکه هست بدتر می کند.
امروز «سیاست خارجی و معیشت مردم» آنچنان در هم تنیده است که هر گونه موضعی در این باره آثارش را به تدریج در سفره مردم میگذارد. دولتمردانی که ادعای بیشترین تماس را با شهروندان دارند می توانند از آنها در این باره بپرسند، و بپرسند که پس از استقرار دولت جدید وضعیت اقتصادی مردم چگونه شده است؟ در کوتاه مدت بسیار حرفها و شعارها می توان زد اما در میان مدت مردم به سفره هاشان نگاه خواهند کرد، آیا دولت جدید فکر آنجا را کرده است؟ مشفقانه یادآور می شویم که جز با «سیاست خارجی» تنش زدا و تعامل مثبت با جهان نمی توان «معیشت مردم» را بهبود بخشید.
+
نوشته شده در
84/11/19ساعت 15:46 توسط علی
|
.jpg)
تنهایی میتواند باعث ارتباط انسان با جهان نامرئی شود
اما باعث نابودی ارتباط او با انسان های دیگر نیز خواهد شد.
+
نوشته شده در
84/11/19ساعت 15:25 توسط علی
|

.
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که
چه چیزی برایت بهترین است
.
با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی
,
همه روزهای عمرت را زیسته ای
.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو
.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا
بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی
.
با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو
.
سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است
.
سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است
.
رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری
.
زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید
.
+
نوشته شده در
84/10/06ساعت 0:7 توسط علی
|

بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید
بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد و عقربه کوچکی که برای بزرگترها حرکت میکند
بیزارم از دیواری که یک رنگ است و تصویری که سالهاست به زنجیر قاب چوبی در امده
بیزارم از کتابی که با مقدمه شروع میشود و با پایان به انتها میرسد
بیزارم از پنجره ای که همیشه به یک منظره باز میشود
بیزارم از انتظار همیشگی
بیزارم از ترانه ای که جان ندارد
بیزارم از شعری که شاعر دارد
بیزارم از فردایی که از امروز میبینم
بیزارم از دنیای رنگارنگ که رنگ جدیدی ندارد
بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند
بیزارم از صدایی که طنین تازه ای ندارد
بیزارم از معادله ای که همیشه یک جواب دارد
بیزارم از عشقی که فرجام دارد
بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت
بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم
بیزارم از سیاه نوشتن اما افسوس توانی برای خاکستری نوشتن ندارم
+
نوشته شده در
84/10/05ساعت 23:49 توسط علی
|
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.
نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود.
از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟
انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!!
اما می خوام بگم دوست دارم .... می دونی چقدر؟
به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی.
+
نوشته شده در
84/10/05ساعت 23:44 توسط علی
|
1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو . بلکه برای شخصیت که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
3- اگر کسی تو را آن طور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو با تمام وجودش دوست ندارد.
4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
6- هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.
7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد همه دنیا هستی.
8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند مگذران.
9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بدین
ترتیب وقتی یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی.
10- به چیزی که گذشت غم مخور , به چیزی که پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.
11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش به
کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.
12- خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی , قبل از اینکه شخص دیگری را
بشناسی و توقع داشته باشی که او تو را بشناسد.
13- زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار. بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که توقع نداری.
تقدیم به عاطفه
+
نوشته شده در
84/10/01ساعت 20:22 توسط علی
|
در جزیره ای زیبا تمام حواس،زندگی میکردند:شادی ، غم ، غرور ، عشق،....
روزی خبر رسید که جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همهءساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت..........
عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:نه،من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود ، کمک خواست. غرور گفت: نه ، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلود گفت :آه ، عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و باتلاتر می آید و عشق دیگر نا امید شده بود....
که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق ، من تو را خواهم برد.عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند، پیر مرد به راه خود رفت. و عشق تازه متوجه شد کسیکه جانش را نجات داده بود ، چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیر مرد که بود؟
عالم پاسخ داد:زمان
عشق با تعجب گفت: زمان؟!! اما چرا او به من کمک کرد؟
عالم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

+
نوشته شده در
84/09/18ساعت 14:28 توسط علی
|
من نمی دونم تاوان نفهمی شما رو ما باید بدیم؟ با تو سوسول ایکسی هستم.چشتو باز کردی همه چیو حاضر آماده دیدی،تو ناز و نعمت بزرگ شدی حالا جوت زیاد شده جفتک می زنی؟
هیچ میدونی چقدر جوونای هم سن تو برای آبیاری این درخت ربع قرن سن دار زحمت کشیدن؟آره، بیدار شو چشتو باز کن دورو برتو ببین یه کم اعتقاد داشته باش.مطمئن هستم اون زمانی که موسی عصا رو تو دریا زد یه سری احمق کوتاه فکر مثل تو بهش خندیدن،مسخرش کردن بهش ایمان نیاوردن.همون جوونایی که زیر خربالها آب غرق شدن.
کوری مگه نمیبینی؟ سگ از تو بیشتر می فهمه، اون سگ پای پیاده میره تا اونجا دخیل می بنده و زار زار گریه می کنه تا حاجتشو بگیره ولی تو به زور از رو تخمت تکون می خوری.برای اینکه همه چی دورو برته، هرچیم که نباشه اربده میزنی پاپا اونوقت پاپا جون برات فراهم می کنه.
خودم فیلمشو دیدم که چجوری معصومانه اشک می ریخت و زیر لب طلب عنایت می کرد.چجوری دومشو میزد تو سرش تا شاید که گوشه نگاهی بهش بشه به مرادش برسه.

(تصاویری از دستگیری سگ زائر توسط یکی از خادمان،گویی سگ نام برده نر بوده ولی از ورودی خواهران وارد شده)
متن کامل خبر اینجاست همینجور که می بینید چشای سگ خونه و داره گریه می کنه، من عمه خودم اونجا بوده، به روحه آقام قسم می خورد که یه چیزی شبیه سگ ولی نورانی رفته زیر دامنش و بعد فرار کرده.می گفت بعد اینکه فهمیدن سگ داره زیارت می کنه مردم ریختن سگو تیکه تیکه کردن، هرکی یه تیکه برده که شفا بگیره عمه خانم هم یه جای سگو آورده که اینجا نمی تونم بگم.
حالا اینا تا اینجا هچ اینارو بزاریم کنار اگه اون بنده خدا میگه 20 دقیقه فقط 20 دقیقه دورش نورانی شده تو می خندی؟ بی شعور تاحالا نشنیدی مامان جونت بهت بگه قربون اون شکل ماهت برم؟اینا همش استعارس، اون مادره یه چیزی تو اون صورت نکبت تو میبینه که تو نمیبینی، اون همون هالس ولی تو وقتی کره بودی داشتی ایشون هنوزم دارنش فقط چشم بصیرت می خواد.هر خری نمی تونه ببینه باید دلت پاک باشه باید حداقل یک بار پای برهنه تا جمکران رفته باشی، نه حداقل عکسشو دیده باشی آخه. تو وقتی همه عمرت همه زهنت با عکسای پاملا اندرسن و شارن استون پره خوب نمی تونی ببینی.
تاحالا شده عصر جمعه دلت بگیره؟ نه برای اینکه عصرای جمعه یا تو فرشته داری بالا پائین می کنه یا جلو هات شاکلت داری دل و قلوه ردو بدل می کنی، تو نمی فهمی چجور بهت بگم تو دلت چرکه.
بله من خودم فیملشو دیدم،دیدم وقتی داشت حرف میزد اون هالرو من دیدم.دیدم که به مدت حدوده 2 ساعت هیچ کس پلک نزد.به این رووه قبله صدای نفس کشیدن کسی نمیومد انگار که همرو از تخم به صندلی میخ کوب کرده بودند.جالبه که حتا متعرجم ها هم ساکت شده بودن انگار همه زبونشو می فهمیدن.زبونی که حرف میزد زبون ما آدم ها نبود یه جورایی فرق داشت، یه جورایی به دل می شست صداش صدای طبیعت بود.
اتفاقا یک مصاحبه در همین رابطه تو روزنامه تایمز چاپ شده برای اینکه باورتون بشه من اصلشو گذاشتم:
متن زیر قسمتی از مصاحبه با جمز کارمن یکی از متعرجمان حاضر هست که بعد از دیدن اون ماجرا تغییر دین داده. واقعا تاثیر گذاره:
That was wonderful, unbelievable. I have never seen such a thing in my whole life
You can’t believe, oh my god but saw it with my own eyes. A monkey came in and starts speaking for minutes And I swear no one blinked that was a miracle, a real one.
+
نوشته شده در
84/09/17ساعت 0:13 توسط علی
|
من شخصا بعد از صوت اذان به موسیقی کلاسیک و مخصوصا فردریک شوپن (Chopin) خیلی علاقه دارم.این مرد واقعا یکی از معجزه های استکباره.
یک بار نوار والتز شوپن را با خودم به مسجد محل بردم،حاج ابولفضل خادم مسجد توی گوشم زد و گفت:مومن این چرندیات گوشتو نجس می کنه.پسر جای این برو نوار های حاج مصطفی علمداریان رو بخر تا روحت صفا بیاد.من به خونه رفتم و هرچی توکل کردم نتونستم از این گناه اجتناب کنم اشتباه نکنید من بی اراده نیستم حتا یک بار اراده کردم و دیگه به دختر اکبر آقا همسایه پایین نگاه نمی کنم همیشه موقع بالا پائین رفتن از پله ها سرم را می اندازم پائین تا نگاهم پاک بمونه.چند بار هم اشتباهی چون سرم خیلی پائین بوده رفتم خونه اکبر آقا اینا ولی خوب اشتباه رفتن بهتر از گمراه شدن و آتش جهنمه.
این یکی نشد،نمی تونم گوش نکنم، همیشه بعد از گوش دادن شوپن گوشم را آب می کشم بالاخره احتیاط دیگه.
یک سال دیگه به دستان ظریف مرده شور نزدیک شدیم.به راستی برای سفر آخرت خود چه توشه ای اندوخته اید؟ چند بار بجای عیاشی و فساد عصر پنشنبه به دعای کمیل رفتین؟بجای تلف کردن وقتتون سر درس و کار های بی اهمیت دنیوی چند هزار تا صلوات برای ظهور آقا نظر کردین؟ حاج ابولفضل همیشه می گه صلوات برای ظهور آقا مثله کاتالیزور می مونه،حاجی خیلی آدم با سوادیه و بچه های محل را از گمراهی نجات داده.
تا کی صبر کنیم؟همین الان به من خبر رسید که ضعیفه ای دز قلب فساد یعنی آمریکا اونم تو نیویورک نماز با شکوه جمعه را به صورت مختلط بر گزار کرده! وای بر ما که فساد زمین را گرفته.اگر آقا اجازه می داد فردا نیو یورک بودیم.این حیاء آقاست که دست مارا برای ریشه کن کردن فساد بسته!
زنیکه،مختلط برای پارتی و عروسی هستش نه برای نماز جمعه!
اومده ادعا می کنه که زن ها هم می تونن پیش نماز،اون هم برای نماز جمعه بشن.چقدر یک انسان می تونه کوته فکر باشه.اولین مسئله ای که در این باب به ذهن هر مسلمانی خطور می کنه مسئله عادت ماهیانه خواهران هستش که باعث غیبت امام جماعت میشه!
در ضمن همون طوری که خودتان می دانید نماز جمعه برای کوبیدن مشت محکمی به دهان استکبار و آمریکاست ولی مشت خواهران نباید به دهان نا محرم کوبیده بشه پس عملا فرضیه نماز مختلط همین جا باطل اعلام میشه!
+
نوشته شده در
84/08/13ساعت 10:18 توسط علی
|
مطمئنم بارها براتون اتفاق افتاده که با پشتیبانی شرکتی که ازش سرویس گرفتید ( اینترنت یا هر کوفت دیگه ای) تماس بگیرید.وقتی سرعت اینترنتتون به چس کیلوبایت در ثانیه میرسه و شما هم مشغول مخ زدن یا لاو ترکوندن هستین!یه سیبیل گوشیو بر می داره،خمیازه می کشه و مثله سگ جوابتونو میده.اگر مثله من مغزتون تعطیل باشه احتمالا با شنیدن جمله "کامپیوترتو ریستارت کن" از کوره در میرین و هرچی فحش خوار مادر بلدی نثار جد و آباد طرف می کنین.
واقعا خیلی سخته تو مملکتی زندگی کنی که اطرافیانت کاملا خر تصورت کنن و حقوقی بیشتر از این چهارپا برات قاثل نباشن.
از اون اولی که گفتم سخت تر اینه که با پشتیبانی تماس بگیری و دختر خانومی گوشیو برداره.وقتی کار به جای باریک می کشه حس می کنی داری با یه جنده تمام عیار صحبت می کنی که واقعا باور داره با نوکر پدرش صحبت میکنه ،به شما لطف بزرگی می کنه که جواب تلفنتونو می ده و عقیده داره به عنوان یک جنس ماده ذره ای عقل تو کلشه.
شما نباید ناراحت بشین چون مزاحم چت کردن خانم یا تمیز کردن ناخنشون شدید و باید اونقدر شعورتون برسه که تو این مملکت پشتیبانی برای حل کردن مشکل شما نیست بلکه برای کاهش درصد خانه نشینی خانم هاست.
امروزه شرکت های بزرگ معمولا تا خرخره پر از این نوع دخترخانم هایی هستند که تازگی مدرک آی سی دی ال گرفتن یا صرفا به خاطر رتبه کنکورشون وارد رشته کامپیوتر شدن و نمی خوان برای پرداخت پول موبایلشون مزاحم پاپا بشن،اروپایی شدن و دوست دارن استقلال داشته باشن.
این وضع نکبت بار همش از اونجایی ناشی میشه که چند تا شرکت غول مافیایی مثل پارس آنلاین و داتک مثله زالو افتادن روی اینچنین سرویس هایی و اون هارو انحصاری کردن اونوقت ما گیر دادیم به یه انسان بی گناه و مظلوم مثله هاشمی رفسنجانی و بهش تهمت دزدی می زنیم.یه کشاورز ساده که زندگیشو از فروش پسته تامین می کنه.تا به حال کسی اسم یکی از سهام داران این شرکت های گانگستری کثیف رو شنیده؟
از همه اینا بگذریم می رسیم به طرح جدیدی که تازه به مجلس ارائه شده و فکر کنم اسمش "شاشیدن به حریم خصوصی مردم" باشه.
من که دیگه هربار از اینترنت استفاده می کنم بعدش از فشار روانی اسهال (اسحال یا اسهال مهم روده منه) می گیرم،این روز ها با ورود به هر نوع سایتی پیغام فیلترینگ رو میبینیم و کسی هم صداش در نمیاد،ولی مثله احمق ها ساعت ها در مورد ایکبیری بودن و یا کفش های رئیس جمهور منتخب بحث فلسفی می کنیم که این آقا قراره بره اروپا چرا خوشتیپ نیست؟

امروزه حقوق گوسفندان از کاربران اینترنتی بیشتر است،چون آن ها حداقل خودشان تصمیم می گیرند که از چه نوع علفی بچرند.داستان ما شده مثله شعر ایرج میرزا،همه سفت چادرمونو از بالا چسبیدیم و پائینو ول کردیم به امان خدا.اسم خلیج فارس که میاد همه رگای گردمون میزنه بیرون،شیش جور امضا جمع می کنیم و گروه و حزب تشکیل میدیم ولی وقتی شعورمون به عنوان یک انسان اولیه نفی میشه سعی می کنیم از فیلتر شکن استفاده کنیم.هر چی باشه بالاخره ما ملت همیشه در صحنه ایم، به پشت صحنه کاری نداریم!
+
نوشته شده در
84/08/13ساعت 10:4 توسط علی
|
(درد و دل های خدا نسخه 2 -ته مغز های من)
موجوداتی که خدا با تمام آگاهیش نتوانست به آن ها اعتماد کنند و پلمپشان کرد
فقط خدا می داند که چقدر روی اعصاب آدم راه رفت ،چقدر مثل خوره مغزش را تراشید تا فلک زده سیب را چید:
"همه دنیا سیب می خورند ما سیب نخورده ایم،خواهرم اینا باغ سیب دارن،اگر سیب نچینی امشب خبری نیست..."
اگر سوسه های این حاچ خانم نبود من و تو الان به جای الکل گندم و ماست کاله،شراب بهشتی می نوشیدیم و به امید حوری های بهشتی یک عمر با سنگ و کلوخ طهارت نمی گرفتیم.آخر اگر زن خوب بود خدا برای خودش هم یکی دست و پا می کرد،یکی از همان بلوند هاش.
از موجودی که به طور متوسط یک چهارم سال تعطیل است (حتا بیشتر از تعطیلات رسمی مملکت ما!) چه انتظاری داری؟
دختران در کشور ما با تمام دنیا فرق دارند،نود درصد آن ها معشوقه آقای محمد رضا انزار بودند که البته به دلیل عدم تفاهم به هم زدند.سکس چندش آورترین کلمه ایست که در نگاه اول با آن بر خورد می کنند ولی اگر پایش بیافتد کاملا روشن فکرند و در محیط خانوادگی بازی رشد کرده اند،حتا با شما به Naked Party هم می آیند.
بر خورد آن ها را می توان به سگی تشبیه کرد(البته اصلا قصد بی احترامی ندارم ولی مثالی بهتر از این پیدا نمی کنم)،در صورتی که تردید کنید یا بترسید گاز گرفته می شوید در غیر این صورت با گربه ای ملوس مواجه می شوید که اظهار دارد فقط برای شما میو میو می کند.
عامل اصلی بیشتر مشکلات مانند ترافیک هستند و حتی اگر کله خر هم مد شود یکی می خرند و از یک جایشان آویزان می کنند،معمولا اگر توان خرید نداشته باشند از اقلام مشابه استفاده می کنند.قسمتی از آن ها هنوز برای خرید کالا از مبادله پایا پای استفاده می کنند.
معمولا روزی دو بار به کلاس گیتار و زبان می روند.هر بار حمام رفتنشان به اندازه شستن یک اسکانیای 12 چرخ آب نیاز دارد.
پدرم همیشه می گوید:" زن مثل هندوانه است تا قاچش نکنی،معلوم نمی شود چه گیرت آمده. او می گوید زن باید مثل ماه باشد شب بیاید و صبح برود.نمی دانم چرا من باید پول شیر بهای زنم را بدهم،مگر من شیر مادر زنم را خورده ام.اصلا مگر شما پول درمان پرستات پدر من را می دهید یا ما با شیر خر بزرگ شده ایم؟"
"آنچه مایه احترام به زن می شود و چه بسا مایه ترس از او، طبع او است که از طبع مرد(طبیعی تر)است.آن نرمش اصیل و فریبکارانه جانورشکاری، آن چنگال ببر در زیر دستکش،آن خودخواهی ساده دلانه، آن تربیت ناپذیری و توسن_نهادی، آن خواهشها و فضایل درک ناپذیر و بی در پیکر و هرزه پوی..." نیچه

"اگر می خواهید جایگاه زن را بیابید فقط کافیست لحظه ای به آن فکر کنید،چه تغییری* احساس می کنید؟" سیفون
ازدواج کردن مثل رفتن به همین هتل کالیفرنیای معروف خودمان هست،داخل می شوی،هر زمان خاصی می توانی تسویه حساب کنی ولی اجازه خروج نداری در کل زن گرفتن همانند فرو کردن اره به ما تحت است نه راه پیش می گذارد نه راه پس.
ولی نباید از حق گذشت که زنان در تاریخ بشریت بسیار تاثیر گذار بودند و نقش غیر قابل انکاری داشته اند.پشت هر مرد بزرگی زنی نیز بوده است که سر انجام به نابودی وی انجامیده و چیزی در پشتش فرو کرده است.
بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
کجاش دروغ بود؟
*فیزیکی
-----------------
تشکر می کنم از سمیرا خانم با استدلال زیبایی که داشتند،ایشون واقعا استعداد پسر شدن را دارند:
"سلام.من گاهی خوشحالم که مرد نيستم شايد خيلی راحتر و طبيعی تر ميتوونم رفتار کنم .چون تو ريش داری نبايد گريه کنی وگرنه همه به تو می خندن هرگز نبايد دلرحم باشی يا احساس کنی به کمک ومحبت ديگران نياز داری . اگه تو يه چيزی شبيه يک دم در جلوی بدنت داشته باشی بتو حکم ميکنه که توو جنگ آدم بکشی و يا کشته بشی٫چه تو بخواهی يا نه مجبورت می کنن که در بی عدالتی های عصر حجر سهيم و شريکشون باشی. با اينهمه مرد بودن ماجرای قشنگی است يا حداقل اميدوارم اينطور باشه چون اگه کله خر هم مد بشه لزومی به خريد اون نيست چون هميشه يکی از اونا رو روو گردنشون دارن. دوباره به من سری بزن خوشحال ميشم."
+
نوشته شده در
84/08/09ساعت 22:27 توسط علی
|
تاحالا شده یه دختر خانم به طرز عجیبی به شما نزدیک بشه؟زیادی ازحد اظهار علاقه کنه و خیلی بیشتر از قبل زنگ بزنه یا بیاد که حالتون رو بپرسه؟
یه روز بیاد با صدای سکسی و جذاب مثله یک آهنربای بیست تنی بگه "آقا سید ماشاالا.." بیا می خوام ببرمت یه جای خوب یا بیا بریم خونه دوستم!
آقا سید ماشاالا.. احتمالا قند تو دلش آب میشه و با خودش میگه:
"یعنی ماجرا چیه؟نکنه آره؟دمش گرم حالا هم ترتیب خودش رو می دم هم ترتیب رفیقش!!! اصلا نکنه اینا همش نقشه باشه که این دو تا دختر از قوه جنسی من سوء استفاده کنن؟ماشاالا... مواظب باش گولت نزنن،ماشالا... از کون افتادیم تو عسل.دیدی ماشاال... دیدی گفتم صبر داشته باش بالاخره نوبت تو هم میرسه،بالا خره اونقدر کف دستی رفتی تا زمونه دلش رحم اومد."
آقا ماشالای قصه ما راه میوفته و با دختر خانم ناز می ره خونه دوستش،توی راه ماشالا سناریوی صد تا فیلم سکسی رو تو ذهنش مرور می کنه که آی فلان کنم آی بیسار کنم و گاه گاهی هم نگاهی به دختر خانم می اندازه و دوتایی به هم می خندن.
باید اضافه کنم که اگه الآن نیشتون بازه و دستتون به اونجاتونه عین بچه آدم بشینین و تا آخر داستان گوش بدین!
خلاصه آقا ماشالا و خانم میرسن به در آپارتمان که به نظر هم خیلی شیک میاد،آقا ماشالا که مثله شما نیشش باز بوده به خودش میگه:
"پسر،نیومد نیومد یکی اومد با خونه خالیش،نکنه بیشتر از 2 تا باشن، کاشکی اون شرت آدیداسرو می پوشیدم یه ذره کلاس می ذاشتم."
همینطوری که پله هارو می رفتن بالا آقا ماشالا قلبش تند تر می زد و خون با فشار زیاد توی رگهاش پمپاژ می شد،برای همین یه جورایی می شد و احساس خوبی داشت.
خلاصه مثله این سریال ان تلویزیون نمی خوام لفتش بدم،در میزنن و میرن تو خونه.چشمتون روز بد نبینه،نیشه آقا ماشالا همونجوری رو صورتش خشک میشه.عرق سرد ازش می چکه و قلمبگی زیره گلوش دو برابر میشه،وقتی با اون همه سبیل یه جا روبرو میشه با خودش میگه:
"بدبخت نفهم،دیدی بخاطر هیچی مردونگی و ناموستو ازت گرفتن.خاک بر سرت کنن.آخه نفهم اولاق تورو چه به این غلطا؟"
همین موقع دختر خانم میگه:بچه ها آقا سید ماشالا از دوستای خوبه منه،تحویل شما پرزنتش کنید من باید برم،ماشالا نا خودآگاه با صدای بلند می گه یا پنج تن همه جورشو شنیده بودیم،پرزنتیش دیگه چیه،چی کجای آدم می کنن؟
القصه ریختن سره آقا ماشالا و شروع کردن به پرزنت کردن،آی بال چپتو فلان کن،باله راستتو بیسار کن:
"ماشالا جون تو بال چپتو برسون به راستیه بعد بشین خونه لنگتو هوا کن و پولارو بشمار،البته بچه ها اینجا بهت کمک می کنن که اولش شروع کنی.
سید ماشالا فکر نکنا اونجوریه ها این جوریه،آره بابا تازه اگر هم آخرش بالدار نشی چیزی نشده که،تو در برابر پولت یه چیز با ارزش گرفتی!"
بله دیگه خودتون بقیه قصه آقا ماشالا رو میدونید،ماشالا ضرر نکرد که هیچ ، خیلی بیشتر از اون چیزی که داده بود گیرش اومد و بسیار خوشحال بود.ماشالا با پرداخت مقدار ناچیزی پول به درصد زیاد خریت خودش پی برده بود که از هزاران چیزه مادی بهتر بود!

این واقعیت تلخیه که روزانه صد ها آقا ماشالا به خاطر هوس رانی و شهوت به دام این شبکه کثیف میافتند،یه سری بچه سوسول گشاد که سر همدیگه کلاه میزارن و چیزی به نام بال به همدیگه فرو می کنند.
جالبش اینه که یه سریشون برات حکم مراجع دینی هم میارن که خیالت تخت باشه،آخه جدیدنا این مراجع به جز صدور حکم در مورد طهارت و جماع در مورد این چیزا حکم میدن که تکلیف خدا هم روشن بشه.
والا کلاه برداری های قدیم به این جدیدا شرف داشت،حداقل بدش می زدی تو سرت و به گه خوردن می افتادی. بعد از چند مدت هم یادت می رفت دیگه خیالت جمع بود ومثله الان نمی افتاد تو شلوارت که این دست خریو بچپونی به یکی دیگه و شب و روز از این و اون آویزون بشی!
باید اضافه کنم که جای اظهار نظر فلسفی سیاسی در مورد حکومت،تاریخ و تمدن،قیافه رئیس جمهور و دموکراسی یه فکری به حال خریت خودمون بکنیم همه چیز حل میشه!
+
نوشته شده در
84/08/09ساعت 22:15 توسط علی
|
یاهو مسنجر یکی دیگر از ابزارهای شیطانی،شیطان بزرگ آمریکا در مسیر هدف بزرگ خود، منحرف کردن جوانان بخصوص جوانان ایرانیست!
این وسیله ابزاری نیست جز برای گسترش فحشا و بی ایمانی بر روی زمین که خود را پشت نقاب مقدس یا هو مخفی نموده است.
در اولین قدم برای دستیابی به این ابزار کثیف ما شاهد تبلیغات وسیع در زمینه گسترش فرهنگ خدا نا پسندانه و زشت غیبت هستیم:

این تنها شروعی از این راه جهنمیست.این شروع در برابر فساد خانه های این ابزار،(اتاق های چت) چیزی نیست.هر گفته ای بدون در نظر گرفتن محرمیت در پنجره های جهنمی این ابزار تبادل می شود و حتا برای یاری در این امر شیطانی ابتکار هایی هم به کار رفته است،ابتکار هایی که جوانان بی مغز ما هیچگاه به درون فاسد آن ها پی نمی برند!
ببینید!!! ترویج فحشا و بی دینی:
ترویج اعتیاد و فرهنگ غرب:
و سرانجام یکی از بی شرمانه ترین این صورتک های شیطانی که بر گرفته از کارتون فاسد غربی پینو کیو است:
نه اینکه دراز شدن این دماغ تنها مبلغ آن کارتون غربی باشد،دراز شدن این دماغ استعاره کثیفیست از بی شرمی، از گسترش کثافت، فحشا و هوس رانی.
بیایید بجای استفاده از نمونه ای غربی و آمریکایی از تولیدات داخلی استفاده کنیم تا ضمن جلوگیری از گشترش فحشا و بی دینی به سازندگی کشور عزیزمان نیز کمک نمائیم.نمونه های داخلی نه تنها قابل رقابت با انوان خارجی هستند بلکه از آن ها پیشی نیز میگیرند.
+
نوشته شده در
84/08/09ساعت 21:56 توسط علی
|
گویند در زمان سلطان محمود غزنوی روزی پسر سلطان که کامبیز نام داشت با پژو 206 تيپ 5 خود از خيابان ملاصدرا ميگذشت و به سوی سرای برق در ديار قصرالدشت ميشتافت که در ميان راه به ارابه ای لگن بر خورد کرد که در آن يک بانوی جوان و بسيار زيبا بود و زنی زشت و بد اخلاق آن ارابه را ميراند که مادر آن دختر بود و در اثر تصادف آن ارابه که از جنس کدو بود ترکيد و به وسط خيابان پاشيد و آن مادر و دختر بدون وسيله گشتند و کامبيز از آنها درخواست کرد که آنها را به منزل برساند و از بانوی جوان پرسيد که در کدام ديار زندگی ميکنند و بانوی جوان تا خواست حرفی بزند آن زن بگفت ما را با تو کاری نيست خسارت ما را بده تا ما برويم و خود بلديم به منزلگاه برويم و کامبيز کيسه ای اشرفی از داشبورد ماشين در آورد و به آن زن داد و فقط پسر فهميد که اسم آن دختر سيندرلا بود و آنها يک تاکسی سمند گرفتند و برفتند و کامبيز هم تيکافی نمود و دور در جا بزد و به دنبال تاکسی رفت و يه تريپ از بقل ماشينشون که داشت سبقت ميگرفت سيندرلا با زحمت يه لنگه جورابشو پرت کرد تو ماشين کامی وای............. که چه بوی گندی ميداد ولی وقتی توی جوراب رو نگاه کرد يه تيکه کاغذ بود با اين متن : عزيزم من دوستت دارم اين زن نامادری من هست و پدرم در جنگ با گلادياتورها در رکاب سلطان محمود جان خود را باخت و من ماندم و اين زن و دو دخترش که صبح تا شب دنبال بزم و رفتن به کافی شاپ و سرخاب و سفيداب خود هستند و من استثمار شده ام و بسيار محدود حتی نميتوانم سمت تلفن بروم بيا و من را نجات بده
..........
کامبيز داشت نامه را ميخواند که با صدای مهيببی به خود آمد او به ستون تخت جمشيد برخورد کرده بود و ديگر ماشينش راه نميرفت و او ماند آنجا تا اينکه يک موش از زير ستون آمد بيرون و با خشم به کامی نگريست کامی هم زد زير گريه و داستان رو تعريف کرد موش دلش به حال کامبيز سوخت و گفت من صافکارهستم و به تو کمک ميکنم او ماشين کامبيز را درست کرد و سوار شد و گفت بيا من تو را به سرای آنها ببرم خلاصه از کوچه ها و خیابان ها و دریا ها گذشتند تا به انتهای مدرس رسیدند و آقا موشه یه خونه قدیمی رو نشون داد و گفت که سیندرلا اینجاست.
به اونجا رسيديم که اونها يعنی کامی و آقا موشه به يه خونه قديمی رسيدند ، يه خونه کاهگلی با ديوارهای بلند . زنگ زدند و دخترکی مثل ميمون ( دختر خوشگل هم مگه داريم ؟؟ ) در رو باز کرد و تا کامبيز رو ديد از خوشحالی کله قند تو دلش آب شد و گفت : جون امری داشتيد !!!! کامبيز هم گفت من با سيندرلا کار دارم دخترک گفت مگه من مُردم که تو با اون ايکبيری کار داری ؟ کامبيز هم گفت برو ای دخترک چشم سفيد شما با آن دخترک معصوم چه کرده ايد ؟ چرا او از خانه فراری شده ؟ آيا پدرتان را کشته است يا مادرتان را لگد کرده ، آن طفل معصوم حتی وقت نميکند جوراب خود را بشورد باور کنيد ماشين من هنوز بوی سگ مرده ميدهد !!! من آمده ام تا اين دخترک را نجات بدهم و حداقل او را به حمام بفرستم ، شما خيلی بد هستيد الهی خاک بره تو چشمتون ( اوا خواهــــــــــــــــــــــــــــر ) دخترک که تا اين لحظه ساکت بود به حرف آمد و گفت عزيزم مثل اينکه شما داستان زياد ميخوانی و اين سيندرلا رو با سيندرلای تو کتاب اشتباه گرفتی در اين لحظه آقا موشه ضربه محکمی بر سر کامبيز کوفت و گفت : خاک تو اون سرت منو سر کار گذاشتی ؟!!!
و دختر که اسمش مهلقا بود گفت ای جوون اين دختر که تو دوست داری ۱۲۷.۰.۰.۱ تا دوست پسر داره عزيزم ، ميخواهی موبايلش رو بيارم ببينی تو حافظه چند تا پسر داره يا پيامهای کوتاهشو ( اس.ام.اس ) ببين صبح تا شب خانوم تو آرايشگاه و باشگاه بدنسازی ول ميگرده بعد از ظهرها خانوم يا پارک ملت ميگرده يا سرخه بازار خدا نگه داره ايران زمين و گلستان رو اونجاهارو که آباد کرده....!!!!!
بوی جورابشم ماله اينکه تنبل خانوم سال تا سال جوراباشو نميشوره !! و تو خيابون دنبال گاگولهايی امثال تو ميگرده ، در اين لحظه آقا موشه به صورت کامبيز تف ميکنه و ميگه ای بی غيرت خاک تو ملاجت کنن ..... کامبيز ميره تو فکر و راه ميافته ميره و سوار ماشين ميشه که باز ميکوبه به ديوار ولی اينبار ميپره و از خواب بيدار ميشه يه کم چشماشو ميماله و ميبينه که ديرش شده و بايد ميرفته سر کار ، اينجوری ميشه که کامبيز خان ما بی خيال زن گرفتن ميشه ، اگر يه کم به دور و برتون نگاه کنيد امثال کامبيز و سيندرلا زيادن فقط بايد زرنگ باشيد تا گير همچين سيندرلايی نيفتيد.
+
نوشته شده در
84/05/03ساعت 14:38 توسط علی
|
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خاک می کرد
[]
بر گرد خامک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
[]
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج ناز پرورد
سنگ را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد
+
نوشته شده در
84/04/14ساعت 23:41 توسط علی
|